BazarMa.Com
بازارما.كام
 
به امید دیدار در صبح
 
 

 

من با وجود مادرم و به خاطر خرد مندی و درایت او،هرگز ترسی از مرگ نداشته ام.او بهترین دوست و بزرگترین معلم من در زندگی بود.هر وقت که میخواستیم از هم جدا شویم،چه به هنگام شب و یا زمانی که هر کدام از ما،عازم مسافرتی بودیم،مادر می گفت:« به امید دیدار در صبح ». واین قولی بود که،او همیشه به آن وفا دار می ماند.ء

پدر بزرگ من کشیش بود و آن روزها،یعنی اویل قرن حاضر،زمانی که یکی از اعضای مهم کلیسا،چشم از جهان فرو می بست،تابوت او را در اتاق مخصوص کشیش،برای بازدید و وداع مردم،قرار میدادند و باید در نظر داشت که چنین مراسمی برای مادر من که یک دختر هشت ساله بود،می بایست تجربه ی بسیار وحشتناکی،تلقی شود.ء

روزی،پدر بزرگ،مادر مرا،در آغوش می گیرد و با خود به اتاق مخصوصی که جنازه در آنجا قرار داشت می برد و می خواهد که دیوار انجا را لمس کند. سپس می پرسد:« بابی» وقتی دیوار را لمس می کنی ،چه احساسی به تو دست میدهد؟

مادرم پاسخ می دهد:« هیچی،فقط دیوار سخت و سرد است». سپس پدر بزرگ او را به طرف تابوت می برد و می گوید:«بابی،حالا ازت می خواهم که مشکلترین کاری را انجام بدهی که شاید در طول عمرم هرگز از تو نخواهم خواست،اما اگر این کار را انجام بدهی،مطمئن باش که دیگر، هرگز از مرگ هراسی نخواهی داشت، ازت می خواهم ،که دستت را روی صورت اسمیت بگذاری ». مادر،به خاطر عشق و علاقه و اعتماد فوق العاده ای که نسبت به پدر بزرگ داشت،در خواست او را به جا می آورد.ء

پدر بزرگ می پرسد:« بسیار خوب،حالا چه احساسی داری»؟ مادر جواب می دهد:« درست شبیه همون دیواره». و پدر بزرگ می گوید:« کاملا حق با توست». « می دانی بابی، اینجا آرامگاه ابدی، دوستمان آقای اسمیت است. و همین طور که می بینی، دلیلی ندارد که انسان از شخص مرده و یا از تابوت او،بترسد».ء

این درس پدر بزرگ،در فکر و اندیشه ی مادر،ریشه دواند و در مراحل بعدی زندگی وی،رشد یافت.از آن پس مادرم،به هیچ وجه،ترسی از مرگ نداشت. مادر،هشت ساعت پیش از این که برای ابد مارا ترک کند،در خواست بسیار عجیبی از ما کرد.همه دور تا دور بستر او جمع شده و به سختی میتوانستیم ،از ریزش اشک چشم هایمان جلوگیزی کنیم.ء

مادر گفت:« بر سر ارامگاه من هزگز گل نیاورید ،زیرا من ان جا نخواهم بود . زمانی که جسم خود را ترگ کردم ،به سوی اروپا پروزا خواهم کرد .میدانید ،پدر شما هرگز مرا به اروپا نبرد.»

ناگهان،صدای خنده ی بلندی در فضای اتاق پیچید، همه می خندیدیم و از آن لحظه به بعد، دیگرکسی گریه نمی کرد. او را بوسیدم و شب به خیر گفتیم،لبخندی زد و گفت:« به امید دیدار در صبح». به این ترتیب،ساعت شش وپانزده دقیقه ی صبح روز بعد،پزشک معالج مادر، با من تماس گرفت و خبر داد او سفر خود را به اروپا را آغاز کرده است.ء

دو روز بعد در آپارتمان والدینم بودیم و وسایل شخصی مادر را به دقت بررسی می کردیم،که تصادفا به انبوه زیادی از دست نوشته های مادر، برخورد کردیم. بسته ی نوشته ها را که باز می کردم، یک ورق کاغذ روی زمین افتاد که مضمون آن شعر زیر بود.ء

دقیقا نمی دانم این شعر را خود مادرم سروده بود و یا اثر شخص دیگری بود که مادر با عشق و علاقه آن را در میان انبوه نوشته های خود،نگه داشته بود. اما تنها چیزی که می دانم، این هست که از میان انبوه نوشته ها، تنها برگی بود که بروی زمین افتاد:ء

« میراث »

زمانی که چشم از دنیا فروبستم، تمام چیزهای باقی مانده از من را به فرزندانم بدهید، اگر نیاز به گریستن دارید، برای برادران و همنوعان خود بگریید که در کنار شما قدم بر می دارند. همیشه با عشق علاقه به مردم نزدیک شوید. بازوان خود را دور گردن انسانی بیندازید و آن چه را که باید به من می دادید به آن ها هدیه کنید. به انسان های اطراف خود، عشق بورزید و... ء

مایلم، چیزی برای شما به ارث بگذارم که والاتر از کلمات و اصوات باشد.ء

مرا در وجود انسان هایی که می شناختم و دوستشان داشتم جستجو کنید. اگر زندگی بدون من، برای شما امکان پذیر نیست، بگذارید، در چشمان شما، در فکر شما، در عمق اندیشه ی شما، دراعمال خیر و نیک شما، زنده باشم.ء

نهایت عشق خود را نسبت به من، با اتحاد و همبستگی و دست در دست دادن،رها کردن دست کودکی که نیاز به آزادی دارد، به اثبات برسانید.انسان ها می میرند، اما عشق جاودانه هست. پس اگر ردپای عشق تنها چیزیست که از من به جا می ماند... ء

بگذارید تا در دیار رفتگان، گام بردارم... ء

من و پدر لبخندی به یکدیگر زدیم، گویی حضور او را احساس می کردیم و آن لحظه، بار دیگر صبح بود.ء

ء

از:جان واین اسکلاتر
تایپیست: پگاه سالاری
جمع آوری: سایت بازارما

 

 

 

خبرنامه سايت
عضويت رايگان
"به اعضاي 7000 نفري بازارما بپيونديد"

نام:ء ........
ايميل:ء

آمارهای مختلف سایت
Google Page Rank

.قرار دهيدn 1024 by768 pixels براي استفاده از اين سايت دقت صفحه نمايش خود را بر روي
.هر گونه كپي برداري از قسمت يا همه اين طرح غير قانوني بوده و پيگرد قانوني خواهد داشت
.كليه حقوق اين سايت براي خانواده بزرگ بازارما محفوظ مي باشد
پشتيباني هاست و دامين: شركت هاستينگ اهواز وب