به او بگو که دوستش داری
بیست و پنج سال تمام از دوستی ما دو نفر می گذشت. ادوارد به عنوان پزشک منطقه طبابت می کرد. من نیز به دلیل موقعیت شغلی، مدام در سفر بودم و همیشه مابین مسافرت های کاری خود در شهر دوران کودکی و نوجوانی خود توقف می کردم تا از حال واحوال او و شهر خبردار شود. همیشه در این ملاقات ها داستان یا حرف مثبت و جالبی از انسان هایی که آن ها را از بچگی می شناختیم وجود داشت. اما داستان جان و لوییز از سال ها پیش مانند کنده کاری قدیمی بر تن یک درخت در ذهن من باقی مانده است. جان، کشاورز باتجربه و کارآمدی بود. اگر چه تحصیلات آکادمیک نداشت اما مرد جوان، ورزشکار لایق و فعالی بود. او پنج راس گوسفند کار خود را شروع کرده بود. با پشتکار و تنظیم مخارج زندگی خود توانسته بود در ده سال صاحب، دویست راس گوسفند و یک مزرعه بزرگ برای کاشت علوفه مورد نیاز آن ها بشود. پس از مدتی کشتزار بزرگ دیگری نیز خرید تا سی و پنج سالگی با کار و تلاش و استفاده از فکر خود مرد ثروتمندی شد. در همسایگی جان خانم جوانی زندگی می کرد. او نیز مانند جان از بچگی در آن شهر به دنیا آمده و بزرگ شده بود. دختری ساده و بی آلایش، مهربان و خونگرم که به عنوان صندوقدار در رستوران کار می کرد. جان هر روز راس ساعت ده صبح به رستوران محل کار او می رفت تا قهوه صبح خود را بنوشد. جان آن قدر منظم و دقیق بود که اهالی محل ساعت خود را با زمان آمدن او به رستوران تنظیم می کردند نظم و متانت او زبانزد همه بود. همه حس می کردند این دو نفر نقاط مشترک فراوانی دارند و چقدر برای ازدواج مناسب یکدیگرند. اما علی رغم صمیمیت موجود در منطقه همه برای حریم و زندگی خصوصی یکدیگر احترام خاصی قایل بودند و کسی به خود اجازه نمی داد در امور دیگری دخالت کند. جان و لوییز هر روز راجع به وضع هوا، میزان محصول ومسایل مختلف زندگی صحبت می کردند. پس از چند دقیقه صحبت و خوردن قهوه، جان بلند می شد و می گفت: خوب دیگه وقت کاره خدانگهدار! این داستان تا سه ماه ادامه یافت تا این که یک روز صبح که ادوارد نیز برای خوردن قهوه به رستوران رفته بود، پیشنهاد ازدواج جان به لوییز را شنید. لوییز هم در پاسخ گفت: چند روز به من زمان بده تا روی این موضوع فکر کنم. جان هم مانند همیشه سرش را تکان داد قهوه نصفه خود را تمام کرد و مثل هر روز خداحافظی کرد و رفت. دو هفته بعد مراسم عروسی آن ها برگزارشد. جان همه خانه را رنگ کرده بود. تمیزی و زیبایی در جای جای خانه موج می زد. همه چیز مرتب و دل انگیز بود. اگر چه زمان خیلی زیادی از ازدواج آن دو نمی گذشت اما انگار مشکلی وجود داشت. چندین بار جان با ادوارد تماس گرفته بود تا لوییزرا معاینه کند . دکتر متوجه شده بود که لوییز از ازدواج خود خوشحال نیست. احساس سلامت کامل نمی کند و از سردردهای بدی رنج می برد. اما علی رغم این مشکلات در آزمایش ها هیچ گونه مشکلی به چشم نمی خورد. بارآخری که ادوارد برای ویزیت لوییز رفته بود از او پرسید:آیا با جان مشکلی داری؟ آیا جان با تو بدرفتاری می کند؟ لوییز گفت : جان بهترین همراه و همسری است که یک زن می تواند در زندگی از موهبت با او بودن و کنار او زندگی کردن بهره مند شود.فقط یک اشکال در زندگی ما هست اگر چه او برای راحتی من تلاش می کند و تمام وسایل رفاه وآسایش مرا فراهم کرده اما با من زیاد صحبت نمی کند . بیشتر دوست دارد من با اوارتباط برقرار کنم. تا به حال حتی یک بار هم به زبان نیاورده که مرا دوست دارد و از زندگی با من لذت می برد. من، من حس می کنم که براش عادی شدم و اهمیت خاصی برای او ندارم . حتی روز تولد مرا نیز فراموش کرد. چند هفته بعد ادوارد لوییز را در خیابان دید و حالش را پرسید. لوییز گفت: خوبم فکر می کنم آن روز راجع به جان کمی بی انصافی کردم. فکر می کنم من بیش از حد احساساتی هستم . تصمیم گرفتم من هم مانند او باشم قوی و قدرتمند و بی نیاز! تا هجده ماه بعد ادوارد خبر خاصی از آن ها نداشت. تا این که ساعت سه نیمه شب زنگ د رخانه دکتر به صدا درآمد. جان پشت در بود و با اضطراب خاصی صحبت می کرد. دکتر،دکتر! حال لوییز خیلی بده. باید یک کاری بکنی. جان در طول راه برای دکتر توضیح داد تازه از مسافرت برگشته اند و دوباره همان درد قدیمی با شدتی بیشتر شروع شده است . لوییز سعی کرده بود با مصرف مسکن درد را کاهش دهد اما درد آن قدر او را اذیت کرده بود که او دیگرقادربه تحمل نبود و ازهوش رفته بود. دکتر بلافاصله لوییز را به بیمارستان شهر منتقل کرد و او را تخت مراقبت خاص قرار داد. پس از معاینه مشخص شد آپاندیس لوییز دچارعفونت شده است و باید هر چه زودتر تحت عمل جراحی قرار بگیرد. بعد ازعمل تا چند ساعت وضعیت او به حالت عادی برنگشت. دکتر تا شب دوباربه او خون تزریق کرد اما با وجود تمام پیگیری ها لوییرمرتب ضعیف و بی رمق تر می شد. او در حالی که تلاش بدون وقفه ادوارد و بقیه را می دید با نیمه جانی در بدن گفت: دیگر نیرویی برا ی مبارزه و مقاومت در جانم باقی نمانده است. دکتر گفت: این چه حرفی است که به زبان می آوری؟ تو که تصمیم گرفته بودی مانند جان قوی و نیرومند باشی. لوییز لبخند کم رنگی زد وگفت: جان آن قدر قوی است که هیچ احتیاجی به من و بودن من ندارد. اگر احتیاجی به من داشت پس از این همه مدت برای یک بازهم که شده به زبان می آورد. دکتردرجواب گفت: اما لوییز شوهرت به تو احتیاج دارد. به زبان نیاوردن این موضوع ربطی به دوست نداشتن تو یا عدم احتیاج اوبه تو نیست. لوییز به سختی سرش را به نشانه مخالفت تکان داد و دوباره چشمانش را بست. وقتی دکتر از اتاق بیرون آمد، به جان گفت: لوییز فقط یک مشکل دارد. نمی خواهد حالش خوب شود. اوانگیزه ماندن و زندگی کردن در دنیا را از دست داده است. جان در پاسخ گفت: اما او باید خوب شود. دکتر فکر می کنید اگر من مقداری از خون خودم را به او بدهم تاثیری بر سلامتش دارد؟ اما تزریق خون انجام شده. منضورم این است که من مرد قوی و ورزشکاری هستم شاید ترکیبات خون من تاثیر مثبتی بر او بگذارد. دکتر دستش را روی شانه جان گذتشت و گفت: تو واقعا لوییز را دوست داری؟ اگر دوستش نداشتم که با او ازدواج نمی کردم. آیا تا به حال به او گفته ای که دوستش داری؟ خوب نه، اما آیا چیزی خواسته که من برای او مهیا نکرده ام؟ من هر چه در توانم بوده برای رضایت، آسایش و خوشبختی او انجام داده ام. یک مرد برای راحتی همسرش چه باید بکند که من انجام نداده ام؟ صحبت کردن و نشان دادن توجه خود به او تا دردها و تنش هایش پیدا کند. تماس های تلفنی هر چند کوتاه روزانه و از حال او خبردار شدن. غافلگیر کردن او با یک دسته گل زیبا. کمک کردن به او. حمایت روحی و عاطفی از او. احساس امنیت و ارزشمند بودن به او بخشیدن. صحبت کردن درباره مسایل مشترک. راستش من زیاد اهل صحبت کردن و این کارهایی که گفتید نیستم. فکر می کنم لوییز هم با این موضوع کنار آمده دکتر خواهش می کنم به جای این حرف های کودکانه کار انتقال خون را شروع کنید. ادوارد برای لحظه ای فکر کرد بعد با جان به آزمایشگاه رفت. مقداری خون از او گرفت تا خون جان را از نظر همخون بودن با لوییز، مورد آزمایش های لازم دکتر به جان گفت: خوب جان آماده شئ برویم گروه خونی شما با هم یکسان است. بعد به اتاق لوییز رفت و به او گفت: لوییز، همسرت آن قدر تو را دوست دارد و نگران حال توست که می خواهد مقداری از خون خودش را به تو بدهد. در چشمان لوییز برقی مشاهده شد. دکتر نبض او را گرفت. نبض ضعیف می زد. دکتر می دانست یک موج مثبت می توانست دوباره لوییز را به زندگی عادی برگرداند. دکتر، پرستار را صدا کرد و کارهایی را که باید انجام می شد برای او توضیح داد. چند لحظه بعد دکتر، جان را به اتاق لوییز برد. با کمی فاصله از تخت لوییز یک تخت دیگر نیز در کنار او قرار گرفت. پرده ای نیز دو تخت را از هم جدا کرد طوری که جان و لوییز یکدیگر را نمی دیدند. جان، دست خود را دراز کرد و دستان لوییز را گرفت و گفت: لوییز! حالا من کاری می کنم که دوباره حالت خوب بشود. لوییز درپاسخ گفت: چرا می خواهی این کار را بکنی؟ تو فکر می کنی علتش چی باشه؟ نمی دانم جان! چون تو همراه، همسر و شریک زندگی من هستی. دلم می خواهد حلت خوب بشود تا من لذت در کنار تو زندگی کردن را دوباره حس کنم. هیچ پاسخی شنیده نشده. بعد از چند ثانیه انتقال خون جان به لوییز شروع شد. دکتر نیز در کنار تخت لوییز ایستاد بود و مرتب نبض او را کنترل می کرد. قلب لوییز یک در میان و به آهستگی می تپید. جان نیز بر خلاف تعجب ادوارد شروع به صحبت با لوییز کرده بود. ناگهان لوییز به آرامی زمزمه کرد: از زندگی با تو خوشحالم. تو را دوست دارم. برای چند لحظه سکوت تمام فضا را گرفت. بعد از چند لحظه جان گفت: من هم تو را دوست دارم. به همین دلیل باید هرچه زودترخوب بشوی و با من به خانه برگردی. به خاطر من وعشقی که در دل نسبت به تو دارم. اما چرا تا الان هیچ وقت چنین چیزی را به من نگفته بودی؟ خوب اشتباه می کردم. فکر می کردم به زبان آوردن چنین جملاتی لازم نیست. می شه دوباره حرف هایی را که به زبان آوردی تکرار کنی؟ تو همسر، امید و زندگی من هستی. من از خدا می خواهم که هر چه زودتر خوب بشوی چون تو را دوست دارم و به بودن تو در کنارم احتیاج دارم. ما بین این صحبت ها ادوارد مرتب نبض لوییز را چک می کرد. ضربان قلب تنظیم شده بود و تنفس لوییز به حالت عادی برگشته بود. جای تعجب بود بیماری که تا چند لحظه قبل جانی در بدن نداشت حالا همه علایم حیاتی خود را به دست آورده بود. ادوارد به من گفت: او هنوز بیماری بود و دوران سخت بعد از عمل را می گذارد. اما مطمئن بودم با انرژی مثبتی که از شوهرش گرفته است حالش خوب خواهد شد. معجزه محبت کار خود را انجام داده بود. بیماری که با تمام تلاش های من و همکارانم همچنان در ضعف و بی رمقی، باقی مانده بود با توجه و روحیه ای که از شریک زندگی خود دریافت کرده بود، کاملا متول شده بود. اما نکته همه این داستان فقط یک چیز بود: هیچ کدام از آن دو نفهمیدند گروه خونی شان با هم متفاوت است. پرده ای که آن دو را از هم جدا می کرد مانع دیدن اتفاقات می شد. خون جان برای بیمار دیگری در کیسه مخصوص خون جان ذخیره شد. خون تزریقی به لوییز نیز از بانک خون تامین شد. اگر خون جان به او تزریق می شد مطمئنا چیزی جز مرگ اتفاق نمی افتاد. آن چه که لوییز به آن احتیاج داشت خونی تازه در زندگی و باورهایش بود. حس محبت و محبوب بودن. او حالا مطمئن شده بود که شوهرش به او و زنده ماندنش نیاز دارد.ء
تایپیست: پگاه سالاری
جمع آوری: سایت بازارما