برادرم بر اثر حمله ی قلبی شدید،در حالت کما به سر می برد و در بخش مراقبت های ویژه بیمارستان قلب،بستری بود. و برای زنده ماندن، توسط لوله های پلاستیکی و سیم های مختلفی به دستگاه های ویژه ای متصل بود. مونیتور دستگاه، خطوط پر انحنایی را نشان می داد که حاکی از ضربان های ضعیف و ناهماهنگ قلب بود.ء
در اتاق او،صدای فیش منظم پمپی به گوش می رسید که اکسیژن را به شش های او انتقال می داد. همسربرادرم، درمانده و ناتوان ایستاده بود. همیشه در چنین شرایط دشواری،یار و یاور خانواده ی خود بودم. و کلمات مناسب و یا آیاتی از کتاب مقدس و یا عباراتی امید بخش تاز گو می کردم تا آن ها را دلداری داده و آرام سازم.ء
اما این یک تجربه ی جدیدی بود و تا حالا با چنین شرایط بحرانی، مواجه نشده بودم. روزهای بسیار دشواری بود و دیگر رشته های امید من همسر برادرم، از هم گسسته و کم کم تسلیم سرنوشت می شدیم. از دوستانی که به ملاقات برادرم می آمدند، تشکر و قدردانی می کنم. ما از شنیدن داستان های آن ها درباره ی بیمارانی که از حالت کما بیرون آمده و به زندگی عادی بازگشته بودند، بسیار خشنود می شدیم. ما اظهار تاسف و همدردی آن ها را می شنیدیم و مطمئن بودیم که نگران و دلواپس هستند.اما، بیشتر آن ها، صحبت کنان از در وارد می شدند و تا موقع رفتن، یک ریز و بلاانقطاع حرف می زدند. و گاهی لحظه ای می رسید که دیگر درمانده و بیچاره شده و نمی دانستم چه باید بگویم. در این مواقع بسیار عصبی و ناراحت می شدم.ء
سپس یکی از دوستان نزدیک و صمیمی خانواده، به عیادت برادرم آمد. او در کنار ما، نزدیک تخت برادر بیمارم ایستاده و به پیکر بی حرکت او نگاه می کرد. مدتی سکوت عمیقی حکم فرما شد. سپس با تاثر عمیقی گفت:«من خیلی متاسفم». مکثی طولانی کرده، سپس همسر برادرم را در آغوش کشید. سپس برگشته دست مرا،چند ثانیه ای بیش از حد معمول گرفت و کمی محکم تر فشار داد.ء
سرش را که بالا گرفت،متوجه اشک هایی شدم که در چشم هایش حلقه کرده بود. بعد،اتاق را ترک کرد. یک هفته گذشت و برادرم زندگی را وداع گفت، سال ها گذشته است،اما من هنوز هم آن شخص را به خاطر می آورم.ء
نام او را فراموش کرده ام، اما هنوز هم به خاطر دارم که چگونه با سکوت و احترام و متانت،در غم ما شریک شد. او چند کلمه ی کوتاه بیان کرد، اما سخن او به اندازه گنجی گرانبها پر ارزش بود.ء
ء
از: رابرت جی.مک مولن جی ار
تایپیست: پگاه سالاری
جمع آوری: سایت بازارما