«پسرم داشتم به دانمارک می رفتم.فقط خواستم بگم که دوستت دارم».ء
آخرین بار که تلفنی با پدرم صحبت می کردم،در عرض نیم ساعت،هفت با این جمله را تکرار کرد.من دقیقآ به حرفهای او توجه نکردم،به ظاهر گوش می کردم و تنها کلمات را شنیدم،اما پیامی که در پس این کلمات نهفته بود و از همه مهم تر منظور پدر را درک نکردم. من همیشه تصور می کردم که پدر مانند عموی بزرگم که 107 سال عمر کرد،بیشتر از صد سال زنده خواهد بود.من هرگز،غم واندوه بی کران پدر را بعد از مرگ مادر،احساس نکردم و عمق تنهایی او در یک خانه ی سرد و خالی و بی روح،درک نکردم.و غافل از این بودم که تمام دوستان قدیمی او از اطرافش پراکنده شده و برخی نیز رخت از جهان بر بسته اند.ء
پدرم بارها به اصرار از من و برادرانم می خواست که صاحب فرزند شویم تا او نیز بتواند پدربزرگ فداکار و مهربانی برای نوه هایش باشد.و من آن قدر مشغول تجارت وامور بازرگانی بودم که فرصت برآورده کردن آرزوی او را نداشتم.ء
در چهارم جولای 1982،برادرم براین نزد من آمد،آهی کشید و گفت:«پدر فوت کرد».برادر کوچکم براین،وکیل شوخ طبع و بذله گو . در عین حال باهوش بود و تصور کردم،مثل همیشه جوک می گوید و با من سر شوخی دارد.و منتظر قسمت اصلی شوخی او بودم .اما او بسیار جدی به نظر می رسید و در شوخی و لطیفه ای در کار نبود.ء
براین ادامه:«پدر در روژلج در همان تختی که به دنیا آمده بود،از دنیا رفت.مسئول کفن ودفن،جنازه ای او را داخل تابوتی گذاشته و به همراه دارایی و متعلقات او،برای ما خواهد فرستاد.ما باید خود را برای مراسم خاکسپاری آماده کنیم»از بهت و حیرت،زبانم بند آمده بود و قادر به تکلم نبودم.شوکه شده بودم. این اتفاق کاملآ دور از انتظار من بود.ء
اگر می دانستم که پدر واپسین روزهای زندگی خود را می گذراند،حتمآ از او می خواستم،تا به همراهش به دانمارک بروم.من به این اصل اخلاقی معتقد بودم که:«هرگز کسی نباید در تنهایی بمیرد».به هنگام مرگ،باید یکی از نزدیکان انسان،دست او را گرفته و در رحلت او زندگی مادی به زندگی معنوی،همراه او بوده و دلداریش بدهد.من اگر احساسات عمیقی داشتم و به خدا نزدیکتر بودم،پدر را تنها نمی گذتشتم و در واپسین لحظات زندگی در کنار او بوده و می توانستم مایه ی تسلی وآرامش او باشم.ء
پدر در آخرین تماس تلفنی،احساسات عمیق خود را بیان کرد و مرگ خود را به بهترین وجه،اعلام کرد. امت من اعتنایی نکرده و مفهوم پیام او را درک نکردم.احساس ندامت و غم سنگینی بر دلم حکمفرما شده بود.چرا به خاطر او آن جا نبودم،در حالی که او همیشه به خاطر من این جا بود.نه ساله بودم،نزدیکی های طلوع آفتاب،پدر بعد از هجده ساعت کار در نانوایی،به خانه آمده و با دست های قدرتمندش،به آرامی پشت مرا می مالید و آهسته در گوشم نجوا می کرد:«پسرم،بلند شو،وقت بیدار شدن است».ء
به خاطر دارم،تا من لباس پوشیده و آماده شوم،پدر روزنامه ها را بسته بندی کرده و توی سبد دوچرخه ام گذاشته بود.با خاطره ی سخاوت و بزرگواری روح پدر،همیشه اشک در چشمانم حلقه می زند. هر شب سه شنبه که مسابقه ی دوچرخه سواری داشتم،پدر مرا سوار دوچرخه کرده و پنج مایل پا می زد.تا مرا به محل مسابقه برساند.به این ترتیب من مسابقه می دادم و پدر نیز ما را تماشا می کرد.ء
او آنجا بود تا اگر مسابقه را باختم،دلداریم دهد و اگر برنده می شدم،در هیجان و شادی من شریک شود.بعدها که بزرگ شدم اودر تمام سخنرانی های محلی من در کلیساهای مختلف «شیکاگو»،در کنارم بود.او همیشه با لبخند به سخنان من گوش فرا می داد و در هر فرصتی،به هر کسی که آن جا بود،با غرور و افتخار می گفت:«او پسر من است».بعد از مرگ پدر،با درک این واقعیت که همیشه و در هر شرایطی یار و یاور من بود،اما من در ساعت آخر زندگی او،در کنارش نبودم،قلبم آتش می گرفت.ء
پند من حقیر را بپذیرید و همیشه عشق و محبت خود را با عزیزان خود سهیم بوده و بخواهید تا در لحظات مقدسی که به آرامی از زندگی مادی رخت بر بسته و به زندگی روحانی کوچ می کنند درکنار آنان باشید.تجربه ی،فرایند مرگ عزیزی،بعد وسیع و با ارزشی از بودن را به انسان می آموزد.ء
ء
از: مارک ویکتور هنسن
تایپیست: پگاه سالاری
جمع آوری: سایت بازارما