BazarMa.Com
بازارما.كام
 
قدم در روشنایی ها بگذار
 
 

 

3.خاطره ی خانم مورفی

تابستان گذشته، من و همسرم، باتوجه به این که رانندگی در اتوبان و سرعت،خسته کننده و ملال آور بود و دردسر زیادی داشت،برای مسافرت به کنار دریا، یک جاده ی فرعی و خلوتی را انتخاب کردیم. در شهر کوچک و زیبایی در شرقی ترین ساحل «ماری لند» توقف کوتاهی داشتیم که منجر به اتفاقی شد که برای همیشه در خاطر ما نقش بست.

این واقعه،خیلی ساده شروع شد. چراغ راهنمایی قرمز شد و ما توقف کردیم. منتظر سبز شدن چراغ بودیم که چشم من به یک خانه ی سالمندان،با نمای آجری رنگ و رورفته ای ،افتاد. خانم سالخورده ای، روی یک صندلی حصیری ، نزدیک در ورودی آن جا نشسته بود به من می نگریست. به نظرم رسید که اشاره می کند و خواهش می کند که پیش او برویم.

چراغ سبز شد و حرکت کردیم. بی اختیار گفتم: «جیم خواهش می کنم،ماشین را کناری کشیده و توقف کن. جیم ماشین را پارک کرد.دست او را گرفته،به سوی خانه ی سالمندان به راه افتادیم. جیم ایستاد و گفت: یک لحظه صبر کن. ما که این جا آشنایی نداریم».

با دلیل قانع کننده ای،به او ثابت کردم که هدف با ارزشی دارم. و به راه خود ادامه دادیم. خانم سالخورده ای که جاذبه ی نگاهش مرا به طرف او کشانده بود، از روی صندلی خود بلند شد، روی عصای خود تکیه کرده و با قدم های آهسته به طرف ما آمد. لبخندی از روی تشکر و قدردانی زد و گفت: «بسیار خوشحال شدم که توقف کردید. از خدا خواستم که به این جا بیاید. آیا چند لحظه فرصت دارید تا نشسته و صحبت کنیم»؟

به دنبال او به محل خلوت و خنکی در یک طرف دالان ورودی رفتیم. زیبایی طبیعی میزبانمان، مرا تحت تاثیر قرار داده بود. او لاغر نبود بلکه ظریف و باریک اندام بود. صرف نظر از چین و چروک های چشمان قهوه ای رنگش، پوست صورتش، صاف و شفاف بود. موهای نرم خاکستری رنگش را به دقت در پشت سرش آراسته و مرتب کرده بود. او شروع به صحبت کرد: «اشخاص زیادی از این جا رد می شوند. بخصوص در روزهای گرم تابستان آن ها از پنجره ی ماشین خود به دقت نگاه می کنند،اما به جز یک ساختمان کهنه و قدیمی که متعلق به افراد پیرو سالمند هست، چیز دیگری نمی بینند. اما شما با دیدن من،«مارگرت مورفی» وقت خود را تلف کرده و توقف کردید.

اندکی تامل کرد، سپس ادامه داد:« بعضی ار مردم،عقیده دارند که همه ی مردم سالخورده، ساکت و کم حرف هستند. اما واقعیت این هست که ما کاملا تنها و بی کس هستیم». سپس با خنده ی استهزا آمیزی گفت: ما پیر مردان و پیر زنان، خیلی وراجی می کنیم، این طور نیست؟ در حالی که، نگین بیضی شکل دور الماسی را که روی یقه ی توری لباس کتان گل دار خود،زده بود،لمس می کرد، پرسید: «راستی اسم شما چیست و کجا زندگی می کنید»؟

وقتی گفتم،در شهر «بالتیمور» زندگی می کنیم، قیافه اش شادتر شده و چشمانش درخشید. گفت:«خواهر خدا بیامرز من، تمام سال های عمر خود را در خیابان «گوراچ» «بالتیمور» زندگی می کرد. هیجان زده پرسید:«من در دوران کودکی،درست چند محله پایین تر از آن جا زندگی می کردم،نام خواهر شما چی بود»؟ بلافاصله« ماری گیبونز» را به خاطر آوردم، او همکلاسی و بهترین دوست من بود. بیشتر از یک ساعت تمام،«مارگرت» و من،از خاطرات دوران جوانی خود صحبت کردیم، ما گرم صحبت بودیم، پرستاری که یک لیوان آب و دو قرص ریز صورتی رنگ، در دست داشت، از راه رسید و با لبخند دلپذیری گفت:« خانم مارگرت، خیلی متاسفم که رشته ی سخنتا ن را قطع کردم، اما وقت دارو و خواب بعد از ظهر شماست».

لبخندی زده،دارو را در کف دست مارگرت گذاشت و گفت: ما باید ضربان های این قلب را کنترل کرده و سالم و قوی نگه داریم». جیم و من نگاهی رد و بدل کردیم. مارگرت بدون اعتراض قرض را بلعید، سپس پرسید: خانم باکستر آیا می توانم، چند دقیقه بیشتر با دوستانم، صحبت کنم»؟ خانم پرستار، با مهربانی و قاطعیت، درخواست او را رد کرد و بازی او را گرفت و کمکش کرد تا از صندلی بلند شود.

جیم و من به مارگرت اطمینان دادیم که یک هفته بعد، به هنگام بازگشت از ساحل،حتما دوباره به دیدن او خواهیم آمد. بعد از یک هفته ی آفتابی،روزی که عازم خانه بودیم، هوا ابری و گرفته و نمناک بود. خانه ی سالمندان، زیر ابرهای خاکستری رنگ، به طرز عجیبی، حزن آلود و غمبار،به نظر می رسید. بعد از چند لحظه انتظار، خانم باکستر از راه رسید، جعبه ای کوچکی به همراه یک نامه به دست ما داد. جیم شروع به خواندن نامه کرد. خانم باکستر دست مرا در دست خود گرفته بود:

یگانه عزیزان من:

«از که شوهر عزیزم هنری چشم از جهان فرو بست،این چند روز گذشته بهترین و شادترین روز زندگیم بود.روزهایی که احساس کردنم خانواده ای دارم که به آنها،عشق می ورزم و آ ها نیز به من علاقمند و به فکر من هستند.شب گذشته،دکتر نگران سلامتی قلب من بود،در حالی که من احساس فوق العاده ای داشتم.و امروز نیز بسیار شاد و با نشاط هستم.خواستم،به خاطر شادی و نشاطی که به زندگی من آوردید،از شما دو نفر تشکر می کنم.عزیزان من،این گل سینه ی مروارید جواهر نشان را که در همان روز آشنایی،بر یقه ی لباس خود داشتم،به شما هدیه می کنم.این گل سینه را همسرم در روز ازدواجمان،به من هدیه کرد که متعلق به مادر وی بود. امیدوارم از داشتن آن شاد و خوشحال باشید و در آینده نیز به فرزندان و نوه های خود هدیه کنید.این گل سینه عشق جاودانه را برای من به ارمغان آورد.»

سه رئز بعد ا زملاقات ما،مارگرت آرام و راحت به هنگام خواب،چشم از جهان فروبسته بود.وقتی گل سینه را در دست گرفتم،اشک از گونه هایم،سرازیر شد.با احتیاط آن را برگردانده ونوشته ی حک شده بر لبه ی نقره ای آن را خواندم:

«عشق جاودنه هست»

مارگرت عزیز،خاطرات نیز جاودانه هستند.

« بیورلی فاین»

 

ء

از:دونا لویچ
تایپیست: پگاه سالاری
جمع آوری: سایت بازارما

 

 

 

خبرنامه سايت
عضويت رايگان
"به اعضاي 7000 نفري بازارما بپيونديد"

نام:ء ........
ايميل:ء

آمارهای مختلف سایت
Google Page Rank

.قرار دهيدn 1024 by768 pixels براي استفاده از اين سايت دقت صفحه نمايش خود را بر روي
.هر گونه كپي برداري از قسمت يا همه اين طرح غير قانوني بوده و پيگرد قانوني خواهد داشت
.كليه حقوق اين سايت براي خانواده بزرگ بازارما محفوظ مي باشد
پشتيباني هاست و دامين: شركت هاستينگ اهواز وب